X
تبلیغات
رهگذر

رهگذر

دلتنگی

دلتنگی44


مثل یک رویاکویرم میکنی
باردنفسهایت به هرکجامی بریدم
در عجبم
چرابه طوفان میکشانی فکرم؟
به تباهی ایرادی ندارد
ساعتهابادردمی روند
مردم و زنده شدم
وتوبه انگارونه انگارسپردی بودونبوها را
اطراف تونمی پلکیدم ای کاش.
ساده عاشق شدم وسخت است دل کندن
انگشت نماشدن بی توچه سخت آسان شدم
هرچه گره زدم فاصله را
کش بودوطناب میدانستم
اشکال ندارد
کویرم کن،به طوفان بکش

دیگرتنهانمی مانم


*رهگذر*

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 19:26  توسط رهگذر  | 

دلتنگی 43

تقدیم به خواهر خوبم رعنا ،به همزبون گلم هرزال ، دوست نازنینم شاعر قافیه های گم شده و مهمان کلبه تنهاییم بانوی زمستانی

به کلماتی که لب به ستایش تو میگشایند

غبطه میخورم

و همه ی آنهای که از توصیف تو عاجزند

از عشق تو لبریزم

آنطور که جا برای قطره ای هم حتی در من لیوان نیست

هرزال‌ِ پر از شعر و ترانه

بانوی سفید پوش غزل

بی تو تمام قافیه هایم را گم میکنم

و خواهم شد شاعر قافیه های گم شده

هرزال = یک اسم کردی دخترانه وبه معنای کلبه ای زیبا در وسط جنگل است

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 23:35  توسط رهگذر  | 

تولدی سیاه

*دوستان امروز روز تولدمه بی پرده بگید نمیخوام به حرفهای الکی دلخوش باشم*

یادت همیشه در جغرافیای ذهنم

به گوشه گوشه نصف النهارهایش درسفراست

و فقط هاشوری از تو میبینم

مرده است هوای شرجی خانه

وتونفس داغت را از خانه سالهاست گرفته ای

گیس گلابتون رویاهایم

                            میدانی امروز چه روزیست؟

شمع هایی  روشن پیش چشمانم

نفسی  سرد

و صدای دست هیچ کس ها در نبود همه کس  

که سکوت را با لبخندش بشکند

انگار شاید

دیدنت را به 20شهریورسال بعد به تعویق بیاندازم.

*رهگذر*

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 9:34  توسط رهگذر  | 

دلتنگی42

چه جمله مضحکی

پایان هر قصه که می گفت :

قصه ی ما به سر رسید و

کلاغ به خانه اش نرسید

وشنید قارقارکلاغی که بردرخت ته باغ،خانه داشت کودک

نفهمید مادربزگ چه گفت .


صدای نواختن باران را گوش کرده ای ؟

چقدر زیباست روی صندلی پارک

کبریت خیس وسیگاربرلب،مَرد

آقا ببخشید آتش دارید؟

بیچاره وقتی بلند شد

بازهم پس گردنی از روزگار خوردوشکست سیگار

برای چندمین بار اثاث بیرون ریخته را دید

و کلاغی دیگر که خانه داشت

مادربزرگ رمال بودی؟

سالها می گذرد تازه میفهمم مادربزرگ چه میگفت

کلاغ رهگذر بود که هنوز خانه ندارد

*رهگذر*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 13:54  توسط رهگذر  | 

دلتنگی41

حالم از شعر عاشقانه به هم میخورد

چقدر بنویسم از گل شقایق و زندگی

می خواهم از کاکتوسم بنو.یسم

به جای

       " تا شقایق هست .... "

بنویسم کاکتوسم مرد ، زندگی تورا به جهنم

کاکتوسم چه تنها بود

لعنت به هر چه دوستت دارم

لعنت به هر چه دلتنگی

لعنت .... لعنت

به کاکتوسم حسادت می کردی

دیروز قبل مردنش تورا می خواست

لعنت به فاصه

وسط را ه مرد بهترین لباسش را برای دیدنت پوشیده بود

می گفت :

           آبهای تلخ میخواهم

یادت هست پایش سم میریختی ؟

قدم میزد در این شهر قریب

" چقدر دانا بودی و هرگز حالش را نپرسیدی "

حالم از شعر عاشقانه به هم میخورد

می خواهم از کاکتوسم بنویسم

* رهگذر*

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 13:53  توسط رهگذر  | 

دلتنگی 40

 بوی  تورا میدهد هنوز

شال گردن قدیمی روی چوب لباسی

 دوفنجان چای باعطرحل 

روی میز بالکن را می بینی؟

حرف هایم جا نمیشوند 
در حجم صندلی ایی 
که دلش تنگ تر از دل من است برای تو

 به گمانم روزه سکوت گرفته

ساعت سرگیجه گرفته ـــــ کم طاقت تر از من خودکار

می دانی ، نه فقط من

بلکه تمام خانه برایت دلتنگند

تمام روز چشم به تنها خیابانی که به این خانه راه دارد دوخته اند

شال گردن میگرید ـــــ ساعت دلپیچه گرفته

صندلی هم نمیخواهد روزه اش را بشکند ، چایش سرد شده

اما چای تو هنوز داغ است

من هم به جهنم

لعنت به قانون ما آدمها

که شکستن دل پیگرد قانونی ندارد

* رهگذر*

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 11:38  توسط رهگذر  | 

دوستان

تقدیم به تو، آره خودتو مهمون گلم خوش اومدی


راستی آپهای تازه پایینه در ضمن نظر یادتون نره

صبحها بوی عجیبی از کامپیوترم می آید

رایحه ای خوش عطری دل انگیز

بوی ریحانه ها ،بوی شقایق ها بوی عسل،شهدگلها

 گیرای اش بالاست

بالاتر از هر شراب و  وودکایی

بر روی صندلی ننشسته پرواز می کنم

دنبالش که میروم

سر از نظرات تایید نشده در می آورم

هان ! حالا فهمیدم

بوی رد پای دوستان است ، بوی نفس گرمشان

این خانه را مهمان شده بودند دیشب

دوستان خانه نبودم دلم آنجا پیش شما بود

قدمتان بردو دیده

اما من رهگذر کوچه های تنهاییم

*رهگذر*

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 10:8  توسط رهگذر  | 

دلتنگی39

نمی دانم کدامین حرف

                                        کدامین واژه

                                                             کدامین جمله می تواند تورا تفسیر کند

...................................................

...................................................

...................................................

...................................................

خودت هرچه دلت می خواهد بنویس

من فقط مینویسم

                               سخت دلتنگت هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 9:34  توسط رهگذر  | 

دلتنگی38

 برایم فلسفه نبافید ، هیچ حالیم نمی شود

حرف های پر مخاطبم را زیر ته سیگار له کردم .

وقتی از دلتنگی نبودنت

بغض های گلویم می زایند

و تو حتی من را به یاد نمی آوری

باز هم سر تا سر خیال من پر میشود از نقش تو

پنبه در گوشم است ای مردم

هیچ حالیم نمی شود

بر زبانم میبارد مهر سکوت

و خاموش میماند

خودکارم

                   دستم

                                ذهنم

چشمهایم فقط به دنبال تو میگردند

نفسی عمیق باز خیره به یک گوشه می مانم

تیغ کهنه عجب برشی دارد

دلگیر و دلتنگتر

مثل یک گیاه فقط نفس میکشم

چند سالی است رفته ای اما

هنوز برایت عاشقانه مینویسم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:14  توسط رهگذر  | 

دلتنگی37

سخت می شوم و سرد

وقت باران ، بارانی می پوشم و چتر در دست

آفتاب هم که تابید

به اتاق پشتی می روم و در را میبندم

ابرهای چشمهایم را به آسمان کویر میبخشم

سالگرد رفتنت را با نیشخندی و سکوت سر میکنم

* رهگذر *

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:57  توسط رهگذر  | 

دلتنگی36

بغض  هایم را برای خودم نگه می دارم

سبک نشوم بهتر است

از من فاصله بگیر

خسته ام از امیدهای کوتاه

نمی شود تو را دوست داشت

ساکت می مانم، لبهایم نسوخته

بر روی تاول های نگاهم پماد میزنم

که با هر ندایی سوی در میرفت

از من فاصله بگیربیزارم از انتظار

نمی شود تورا دوست داشت 

زندگی

* رهگذر *

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:37  توسط رهگذر  | 

دلتنگی35

انصافت را شکر ،بزرگیت را شکر

پروانه ای از پیله در نیامده بایدبه جنگ دیو برود

لبخند بزند به اتاق عمل

بجای شیر مادر ،شیمی درمانی شود

از بس سوزن و آمپول در بالهایش فرو کردند

دیگر پرواز را از یاد برده

به جرم کدامین گناه طعم لبخند را از او گرفتی؟

لی لی بازی،چرخ و فلک،اسباب بازی پیشکش

یا آن یکی در پیاده رو مشق بنویسد. چرا؟

حالم از زندگی به هم می خورد

چرا کودی مریم و محمد می شود

ولی کودکی دیگر قابیل

یعنی لیاقت سگ اصحاب کهف را هم ندارند؟

حالم از خلقت بهم می خورد

* رهگذر*

ما پروانه های را پیدا کردیم که پرواز را از یاد بردندبیایید پرواز را دوباره به آنها هدیه کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 22:20  توسط رهگذر  | 

دلتنگی34

آنقدر حرف توی دلم تل انبار شده

که مردم فکر می کنند لالم

مثل یک روح شده ام ٬سرگردان

با تنهاییم به خیابان میروم

سیگاری دود میکنم

تا شاید خودم را سطل سطل از چاه دنیا بالا بکشم

دلم می خواهد زانوهایم را تنگ در آغوش بگیرم

و در کنج ترین گوشه شهر به آرزوهایی که با تو داشت فکر کند

دلم دیشب آنقدر گریه کرد که دلم به حالش سوخت

می خواستم خرخره احساسم را بجوم

دلداریش دادم .گفتم :بی خیال شو رفته

گفت :برو گم شو

بیچاره نمی دانست:

عادت قبله هاست ٬دور آتشی که او میسوزد می رقصند

* رهگذر *

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 0:56  توسط رهگذر  | 

دلتنگی33

می گفتم دلم هرزه است

از اول نبودی و الان هم نیستی

خیلی هم که مگیرد بی صدا اشک میریزد

هر چند تنها ماندن سایه اش بعد از عمری عاشقی سرطان است

و خدا هرگز برایش کاری نکرد

بعضی ها سیگار میکشند و بعضی دیگر درد

هرچند او با درد سیگار میکشد

اما باز هم دوستت دارد

بی خیال

خدایا او هرگز نبود ، دلم کفن پوش است

سوت پایان را بزن

* رهگذر*

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 0:51  توسط رهگذر  | 

دلتنگی32

بی تو چه مهتاب باشد چه نباشد

باز میگذرم از کوچه

همه تن چشم نمیشوم، میدانم نیستی

خبر داده اند با دیگری ما شده ای

همه تن خیس اشک شود از دیدن کوچه 

صورتم خونین تر از شلاق باد هم شود

باز میگذرم

در ماتم نبود تو، ته کوچه می نشینم

از خندهای بلند کوچه،از به رخ کشیدن های سکوتش

گر هزاران بار سر به زیر اندازم

باز می گذرم از کوچه

همدم شبهای گریان ،ای عزیزتر از جان

نمی دانم که میدانی یا نه

گل یادت در من میدرخشد

من همان عاشق دیوانه هستم که بودم

* رهگذر *


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 21:40  توسط رهگذر  | 

دلتنگی 31

دلم تنگ است

روی نیمکت پارک مینشینم و به مردم خیره میشوم گریان

چرا کسی مرا درک نکرد

تیتر اول روزنامه روی نیمکت را میخوانم

* جوانی دیشب از تنهای خفه شد *

کسی صدایم زد . برگشتم

خدا بود گفت : آوردمت اینجا تا بیشتر درکت کنم

از دیشب تا حالا کجا بودی؟

* رهگذر*

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 13:4  توسط رهگذر  | 

دلتنگی30

 

کاش میشد زندگی را بدزدم

و در انتهای جنگلی پنهان شوم

همیشه حسودیم میشد به صمیمیت ته حوض

که چطور آب را نوازش میکند

و آب آرام در آغوشش میخوابد

اولین و آخرین دیدارم را در دست میگیرم و می فشارم

چون از او فقط همان را دارم

هر که در خاطرم هست متلاشی میکنم

جز یادش

باد ، من را با خودت  می بری به آسمان؟

شنیده ام آنجا قطعه زمینی کلنگی هست

تنها خاطره ام را در دست دارم

خدایا زمینت دیگر بوی زندگی نمی دهد

رهگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:11  توسط رهگذر  | 

دلتنگی29

 

مثل کلاغی شدم

که حتی حق نشستن بر روی شاخه را ندارد

آسمان پنهانم کن از چشم شهر

این مردم سنگدل

خانه ام را ویران کردند در روزهای سرد

زبان همه مثل مار است

پنهانم کن از چشم مردم

هیچ کجا جای ندارم

اینان که پروانه را قاپ می کنند ، من که کلاغم

پنهانم کن میخواهم پر بگیرم

چون سیاهم

رهگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:9  توسط رهگذر  | 

دلتنگی28

سرم درد میکند از صدای گوش خراش سکوت

و صدای تخت نرد پشتم

که بی تامل به دنبال جفت شش میگردد و نمی آید

کنج خانه نشسته ام و دلتنگ

برای باران و رعد و برق گلویم

تن کویری ام قرن هاست آبی ندیده ، آبی نچشیده

اما باز برای تو می تپد اگرچه کویر است غیر از گلویم

چون نام تو هرگز نمی خشکد در گلویم

رهگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:7  توسط رهگذر  | 

دلتنگی27

در گوشه های اتاقم

هست تار موی تنهایی

که هر شب شانه می کنم ،می بافم

قصه می خوانم برایش تا بخوابد

می خوابد و به چشم من خواب نمی آید

و تنهاتر صبح می کنم شبم را

در هر گوشه و راهروی یادم هستی

ریشه در هر خیالم

بی خداحفظی رفتی و دلم ماند در حسرت گرمای دیدار اول

ای دل دست بردار او رفت

تو هم بنشین به قشنگ تر بافتن موی تنهایی

رهگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:4  توسط رهگذر  | 

دلتنگی26

بس کن

من را برای چه آفریدی خدا؟

برای زلزله های سرم یا خالی نماندن جهنمت؟

تنفسم مگر مال خودم نیست ؟

دیگر نمی خواهم باشد

استفراغ کن بالا بیاور

زندگی ، نفسم را پس بده

می خواهم آزاد باشم همین

رهگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:3  توسط رهگذر  | 

دلتنگی25

شاپرک گفت :

چقدر سرخ و زیبای !

غنچه سر به زیر انداخت و خندید

و شاپرک رفت

گل یا یک حرف عاشق شد

فردا شاپرک آمدو گفت :

سرخی تو از چیست چرا بالهای من زرداست؟

گل رگهایش را به پروانه داد

پروانه سرخ رنگ ،مست شد

آن اطراف چرخ میزد و می گشت

آمد و از کنار غنچه رد شد

غنچه گفت:

عاشقت شدم کجا می روی؟

پروانه گفت :

تو دیگر زیبا نیستی  و بی خداحافظی رفت

رهگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:2  توسط رهگذر  | 

دلتنگی24

دستهایم را به امید دست هایت از جیب درآوردم

اما سوخت

آرزوهایم با طلوع آفتاب آب شد

دوباره در جیب گذاشتم تاشاید تکه برفی هنوز در جیبم باشد

اما آفتاب سنگدلیت چنان داغ است

که از تنم آرزو میچکد

رهگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:1  توسط رهگذر  | 

دلتنگی23

مچاله شدن های کاغذ

مپندارید از نوشته های غلط من است

از مرگ لبخندم است ، ثانیه ای بعد از تولد

روزگار به من خیانت کردی

داشتنش شده بغض کودکی روی ویلچر

وقت تماشای فوتبال

و چقدر ناعادلانس

من برای دیدینش چشم ببندم و او برای ندیدنم

حالا من به یادها رفته ام ، مارگزیده ام

من را از تنهای نترسان

ای شب

رهگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:0  توسط رهگذر  | 

دلتنگی22

ای دل من آخر دنیاست

وقت خود را بالا آوردن از حلق دنیاست

ای دل من ساده شدی گریه کردی

نمازت را شکستی

با وضو در خانه لیلایت نشستی

هنوز بر روی صورتت مانده

جای سیلی جوابش

هرچه عشق کاشتی ،صبرنوشیدی

طلوعی ندیدی

نگاهی که تورا عاشق کرد

نگاه سلاخ بود

سرابی بیش نبود.

تنهاترماندی و شکستی

آخر دنیاست پیاده شو


رهگذر

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:32  توسط رهگذر  | 

دلتنگی21

دل به مهری بستم  که هرگز کنارم نبود

هرکجا رفتم و گشتم

از بوی شقایق تا زهره و ناهیدفقط نقش او بود

سازم از صدای او کوک بود

شعرهایم از حرف های او ثور بود

ای مهری که نبودی خیالت بود

با تو ماندم هنوز و میمانم

اگر برسد به ناکجا

قافیه و ردیفم شد درست

 وقتی نشستی آخر شعرهایم

همه بوی بهشت دارند نوشته هایم

منو مسجد و کنشت؟

قاب عکس تو دیوار بهشت من

بهشت من همینجاست

خیالت هست کنارم

رهگذر

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:31  توسط رهگذر  | 

دلتنگی20

در عروسی سیاه و سفید

از طلوع خورشید تا غروبش میرقصم

برای داشتنت ای سیب سرخ

عاقلانه و دیوانه وار میرقصم

بر روی تیغ 

به یاد حرف های برنده ات

می گویندمی آیی سوار بر ابر

هر شب بر بام خیال می رقصم

رهگذر

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 23:24  توسط رهگذر  | 

دلتنگی 19

یلدا

شب یلدا آمد و

بازار هندوانه داغ شد

خوردن آجیل و فندق به راه شد

در هر مغازه

پر از فندق ، هندوانه

ولی دستم خالی

فندق خرم یا هندوانه

با کمی گدای هردوانه

ولی دل را چطور سامان دهم

شبی دراز است و بی پایان .

خوشا ای هندوانه تو از دلم بهتری

برسفره شاه و گدا ارجح تری

دلم را کسی مونس و یار نیست

بر سفره خودم حتی مهمان نیست

ای خدا نسخه ای ده ، کاری کن

سلامم بر دلی اثر کند

و صبح بی دلواپسی گویم

سلام

رهگذر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 1:47  توسط رهگذر  | 

دلتنگی 18

در انتظار آمدنت بهار تمام شد

برفی بر سرم نشته 

که با آفتاب هیچ تابستانی آب نمی شود

کاش حالا هم می آمدی

هرچند چیزی جز یک تن شکسته ندارم

اما هنوز دوستت که دارم.

رهگذر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 2:37  توسط رهگذر  | 

برای تو

جات هنوز خاليه

می نویسم .....

چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی!

حرف نمی زنم ...

 چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی!

نگاهت  نمی کنم ......

چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی!

صدایت نمی زنم .....

زیرا اشک های من برای تو بی فایده است!

فقط می خندم ......

چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

به جرم كدامين نگاه

روزهاست كه وجودم

در عطش بوسه اي ازلبان تو

در آش سيگارها مي سوزد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به اميد روزي كه شايد گذرت افتاد و خواندی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 17:23  توسط رهگذر  |